تبليغاتX





Powered by WebGozar

فرشته جهنمی
فرشته جهنمی
اجتماعی عاطفی
ته کوله پشتی

امون از این مهر، امون از دیوونگی هایی که فقط تو این ماه یادم میاد بالاخره ما هم مسافر شدیم،حداقل قشنگیش اینه که زیر این آسمون خدا همیشه یه بیابونی هست که بتونی تنهاییات رو باهاش پر کنی،وقتی داشتم کوله پشتیم رو پر میکردم کلی چیز قدیمی پیدا کردم؛ چیزهایی که هیچ وقت باورم نمی شد بتونم فراموش کنم ولی فراموش کرده بودم!

وای خدا، چقدر اسیر دیوارهای سیمانی شهر شده بودم؛می خواستم چی رو ثابت کنم؟می خواستم از چی فرار کنم؟ از چیزی که بعد از بدست آوردنش هویتم رو پیدا کرده بودم؟ از گریه های شبونه ای که تنها دلیل آدم موندنم بود؟خوشحالم که دارم میرم خوشحالم که دست سرنوشت دوباره منو به یه بیابون کشوند،تا دوباره همه چیز رو به یاد بیارم،به یاد بیارم که تو گذشتم لحظه هایی بوده که دلم اونقدر شکسته بود که عرش خدا توش جا بگیره،لحظه هایی که حس آدم بودن رو با تمام اشکهای چشمهام لمس کردم.

ممنونم ،با تمام وجود ازت ممنونم که تونستم دوباره بخونمش،بخونم:

سوختم و آب شدم به پات
امروز و فردا نداره

خوشت مياد ببيني ، نه ؟
كشتن تماشا نداره

 
قهر مي كني ، ناز مي كني
ناز مي كشم ، آشتي كني


قصه كه نيس ، حقيقته
دروغ و دعوا نداره

ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


دوره زمونه دوره ي حرفاي عاشقانه نيست
صحبت پول و شهرته ، صحبتي از ترانه نيست
يه روز منو خواسته بودي ، يه روز خيلي خوب دور
امروز چه راحت نمي خواي ، من بد شدم بهانه نيست


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


اگه بفهمن عاشقي ، همه بهت بد مي كنن
نسبت ديوونه مي دن دست تو رو رد مي كنن
اگه بخواي بجنگي با دستاي شوم سرنوشت
با هر چي آدمك دارن ، راه تو رو سد مي كنن


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


بفهمه عاشقش شدي هي با تو بازي مي كنه
ديوونه ، آزار اونم با تو رو راضي مي كنه ؟
رفتي كجا در مي زني ،اون خود يه رات نمي ده
غريبه جاي اون باشه مهمون نوازي مي كنه


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


كافيه چيزي بدونه ، كار تو ديگه مردنه
ديگه وظيفت اسمشو ، با صدتا جون آوردنه
يه بازي يك طرفس ، كه آخرش مشخصه
هميشه بازنده تويي ، سهم اونم كه بردنه


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره

 
اگه بگي دوسش داري ، اون تو رو يادش نمي ياد
فرقي نداره كه چه قدر چه كم بدونه ، چه زياد
بايد هنرپيشه باشي تا نقشو خوب بازي كني
 
يعني كه وانمود كني يه جور ازش بدت بياد


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


عاشق ديگه تو عصر ما هيچ جايي حرمت نداره
انگار كسي نمره ي خوب واسه شجاعت نداره
شايد يه جوري شده كه هيچ آدمي تو عصر ما
براي انتخاب شدن ، اصلا لياقت نداره


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


رنگ گل دسته گلا ، فقط رز زرده همين
عاشق هر كس كه بشي عاقبتش درده همين
هر كي يه گمشده داره ، تمام دلخوشيش اينه
اگر يه روز معجزه شه ، اگر كه برگرده همين


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


زمونمون عوض شده ، دوره نفرينه و جنگ
 
زياد شديم ، زياد شده آدم بدرنگ و دو رنگ
 
قلب كوچيك عاشقو با يه اشاره مي شكنه
اون كسي كه دوسش داره ، با تير كمون با چوب و سنگ


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


تا بدونه عاشقشي مي ره و پيدا نمي شه
مي گي مي خوام ببينمت مي گه نه حالا نمي شه
با هديه ي تولدش مي خواي يه جوري ببينيش
مي خواي يه جوري بفرست ببخشيد اما نمي شه


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


اگر كه حدسم بزنه نمي دوني چيكار كني
عاشقي خب ، مگه مي شه از عاشقي فرار كني ؟
فكر مي كني اون بدونه خيلي كارت راحت تره
حتي تو روياهات مي خواي كه اونو بي قرار كني


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


هر جوري كه بود چه خوب چه بد ، آروم شدي
 
يه كم گذشت و ديدي كه مردي ديگه ، حروم شدي
 
يه روزي چش وا مي كني كه خودتم نمي شناسي
فقط تو آينه مي بيني آخرشه ، تموم شدي


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


تو عاشق كسي مي شي كه عاشق غريبه هاس
گريه و زاري مي كني مي گي اميدت به خداس
درسته اما اون كه تو شبا براش زار مي زني
راهش و كارش و دلش ، حسابي از شما جداس


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


خوش به حال معشوقايي كه بويي از قديم دارن
تو اعتقادشون شگون ، براي يا كريم دارن
معشوقاي زمون ما چون عاشقو بسوزونن
واسه دل اون طفلكي يه عالمه گريم دارن


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره

 
ضرب المثل كاش راس بود و دلا به هم يه راهي داشت
اون كه واسه تو ماه شده ، اي كاش كه روي ماهي داشت
كاش عاشق بيچاره اي كه بي دليل اسير مي شه
يه روز يه كاري كرده بود ، يه جرمي يه گناهي داشت


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


كاش واسه بيراهه ي دل ، يه جا يه راه چاره بود
كاش كه علاجش عين قبل ، دعا و استخاره بود
كاش واسه هر عاشقي كه شبا پي ستارشه
تو دنيا محض دلخوشي ، يك شب پر ستاره بود


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره


آي عاشقاي بي گناه ، ما همه زرد و بي كسيم
تنهاييم عين آسمون ، آواره ايم عين نسيم
همه بايد ياد بگيريم كه مثل مجنون بزرگ
عاشق هر كسي بشيم ، آخر بهش نمي رسيم


ضرب المثل دروغ مي گه
 
نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 18:23 توسط امین آزاد |
سرگذشت من

چو لیسانس بگرفتم از روزگار

بیفتاد، در دم به سر فکر کار

 

4 سال، جون بکن و درس بخون

ز استاد ها شد دلم خون خون

 

یکی جیغ میزد، سر هر کلاس

یکی لم میداد ، روی میز طاق باز

 
صبح هاش سرد سگ لرز و ظهر خر پزون

نهاراش همش سفت و دندون شکون

 

یونیمون(یونیورسیتی مون) فقط بود یک ساختمون

4 تا نگهبون به سان چوپون

 

نگهبونامون مثل گردافرید

هم آشپز بودن ،هم که ناظر خرید

 

چو دختر بدیدند با یک پسر

یه هو ، می جهیدند چون شیر نر

 

هزار خواهش و التماس و دعا

بیا بی خیال شو تو را به خدا

 

بیاید شما را کنم کمیته

که بعدش عمو جون، اوضات خیته

 

کمیته نگو سازمان ملل

رئیسش چو رمبو (Rembo)و منشیش یل

 

نه گچ داشت یونی(university)، نه ماژیک نه برد(Board)

ولی این چیزا به ،هشون بر می خورد  

 

امان از دم انتخاب واحدا

فقیر و غنی ،میشد از هم جدا

 

یکی در به در دنبال وام بود

یکی بی دبلیوش(BMW) سیه فام بود

 

ز صبح خروس خون ،توی صف بودیم

غروبم که میشد ،توی کف بودیم

 

یکی دیر اومد ولی زود رفت

همونی که باباش داشت ،چاه نفت

 

پس از انتظار و تلاش مدام

گرفتیم  واحد ،شدیم رام رام

 

یه گرد سوز بود سهم هر یک کلاس

برای تقابل با سرمای آس


ولی خوب ،این زیاد سخت نبود

امان از بهارا ،که دل می ربود

 

مگس داشت اندازه ی سوسک نر

ملخ هاش، بلا نسبت نره خر

 

زمین و هوا تحت اشغال بود

هماوردشان رستم زال بود

 

خلاصه به این وض 4 سال گذشت

با دیپلم برفتیم ، لیسانس بر بگشت

 

جیرینگی برفتم پی سربازی

بی پارتی بری هر جا از سر، بازی

 

و این داستان ادامه دارد...!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:26 توسط امین آزاد |
تموم شد!!!

عجیب بود وقتی تموم شد نه احساس سبکی میکردم و نه احساس خستگی فقط دلم گرفته بود؛

احساس مادری رو داشتم که شب عروسی دخترش بعد از اینکه همه رفتن،می شینه و تک تک خاطرات بزرگ کردن دخترش رو از لحظه به دنیا اومدن مرور می کنه،از صمیم قلب از ازدواج دخترش خوشحاله ولی دلش حسابی گرفته.

یعنی تموم شد،واقعا تموم شد؟ تمام فعل خواستنی رو که صرف کرده بودم همین بود!چه زود 4 ماه و 24 روز گذشت،اطرافم انواع چهره ها رو می شد دید: عصبانیت ،شادی ... ، غم.... ،بی تفاوتی... ترس ،گریه ها و خنده های قهقهه وار ؛اما هیچ کس  مثل من دلش گرفته نبودیا شاید هم بود و من نمی فهمیدم! راه افتادم سمت خونه

 

 

ای ساروان،ای ساروان لیلای من کجا می بری؟

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

 

کم کم آسمون هم داشت با بارشش با من هم نوا می شد:

 

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند بجا

تمامی دینم به دنیای خالی

شراره ی عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها،به دلها بماند  به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

 

بارون نم نم داشت تند تر می شد،بارون ،نماد به یاد آوردن زلال ترین خاطرات زندگی

دوباره شروع شد،دوباره باید دنبال یه چیزی بگردم که از دست زندگی بتونم خودم رو توش غرق کنم؛ نمی دونم شاید سرنوشت من طوریه که باید تو خود زندگی غرق شم

 

پس از تو نمانم در این دنیا تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه ی غم، گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی، که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش ، ز خشم طبیعت شکسته

 

ای ساروان،ای ساروان لیلای من کجا می بری؟

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری.....

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 0:51 توسط امین آزاد |
برای چشمانت



هوا تر است به رنگ هوای چشمانت

دوباره فال گرفتم برای چشمانت

 

اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا

قبول کن که بریزم به پای چشمانت

 

بگو چه وقت ، دلم را زیاد خواهی برد؟

اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت

 

دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست

که مانده در عطش کوچه های چشمانت

 

تمام آینه ها نذر یاس لبخندت

جنون آبی دریا فدای چشمانت

 

چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج

به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

 

تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی

در انتظار،چه خالیست جای چشمانت

 

به انتهای جنونم رسیده ام اکنون

به انتهای خود و ابتدای چشمانت

 

من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز

تو و نیامدن و عشوه های چشمانت

 

خدا کند که بدانی چقدر محتاج است

نگاه خسته ی من به دعای چشمانت

 

+توضیحات:این پست رو برای تبریک زاد روز یک عزیز فرستادم،امیدوارم که سالهای سال شاد زندگی کنه
موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:18 توسط امین آزاد |
چه دیر و چه تلخ!!!

دختر: دلم گرفته،درست مثل تموم بچه هایی که بعد از جشن تولدشون تا دو سه ساعت تو رخت خواب غلت میزنن،به جشن تولد شون فکر میکنن

چقدر خوب و بود ،چقدر خوش گذشت؛همه ی دوستام بودن  وای چه کادو هایی اما نمی دونم چرا وقتی داشتم شمع ها رو فوت می کردم  موقع آرزو کردن یکدفعه دلم سنگین شد،

با اینکه وسط کلی از دوستام بودم،شدیده احساس تنهایی میکردم.

پسر:خوب معلومه آزاده ها باید تنها باشن

دختر :آره ولی همش فقدان یک نفر،یک حضور گرم،یه صدا با لحن آبی مایل به دی ماهی رو با تمام بغضم حس می کردم

پسر:میگن وقتی آدم می میره تو لحظه آخر که می خواد جون بده،تمام تصویر های خوب زندگیش رو به یکباره جلوی چشمش می بینه به خاطر همینه که دست و پا می زنه و سعی میکنه و با آخرین رمق هاش به دنیا چنگ بزنه

تنها آدم هایی که به درجه آزادگی رسیده باشن،راحت می میرن،به خاطر اینکه هیچ تعلقی به دنیا ندارن.

آدم هاموقع تولد ،دقیقا لحظه ای که شمع ها رو فوت میکنن چند دسته میشن،آزاده ها و غیر آزاده ها؛

آزاده ها یه لحظه تمام خاطرات تلخ سال قبلشون رو  به خاطر می آرن.

دختر: اما من هیچ خاطره ی تلخی تو سال قبل نداشتم،اتفاقا پارسال یکی از شاد ترین و پر موفقیت ترین سالهای عمر من بود

پسر:خاطرات تلخ آزاده ها با آدم های معمولی فرق میکنه،ببین پری کوچولو  بدترین خاطرات یک آزاده خود خواهیه،خود خواهی اولین و یکی از بزرگترین سد آزاده بودنه.

تو وبلاگ می نویسی نه؟

دختر : آره

به نظر خودت امسال نسبت به پار سال خیلی مشهور تر نشدی؟

دختر:خوب آره

پسر:به خاطر این خوشحال نیستی؟این برای آزاده یه کابوس و یه خاطره ی تلخه؛اگه امسال یکی از دوستای نزدیکت مریض شد و  توبدون اینکه بدونی در درون خودت هیچ احساس دردی نکردی،این یه خاطره ی تلخه

اگه به خاطر تعریف های دیگران یه لحظه تو دلت غنج رفت،این یه خاطره ی تلخه

دختر :پس اینجور که شما میگین فقط مرتاض های هندی آزاده ان نه؟

پسر: اتفاقا اگه تمام آدم ها دنیا پتانسیل آزاده شدن رو داشته باشن،اونها ندارن چون اونها به شیوه زندگی شون شدیدا عادت کردن،و عادت بزرگترین کابوس آزادگی یه

دختر:اه،خسته شدم بابا چقدر شعار میدی

پسر:ببخشید،خواستم لال از دنیا نمیرم؛یه سری شر و ور به هم بافتم،اون احساس هم به خاطر درد پات در اثر رقص زیاد بوده،خوش باشی

پسر رفت ولی هنگام رفتن پوس خندی زد و با خود می خواند:

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است"

آسمون سرت سلامت،شاید یه آزاده ی دیگه پیدا شد...


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 11:5 توسط امین آزاد |
نامه ای به مسیح

 مسیحای جوانمردم ،باران میبارد

و تو میدانی که در هنگام اشکهای آسمان ،دعا ها زودتر مستجاب میشوند

بیا دعا کنیم مسیح

بیا دعا کنیم برای تمام مادرانی که با نهایت پاکی بار برداشته اند وصدای انفجار جنین آنها را  تنها به جرم بودن تا سر حد مرگ سر سرزنش میکند

بیا دعا کنیم مسیح

بیا دعا کنیم برای تمام کودکان شیر خواره ای که اگر همانند تو میتوانستند سخن بگویندفریاد بر می آوردند:به کدامین گناه می کشید

بیا دعا کنیم مسیح

بیا دعا کنیم برای دخترکانی که دامنشان آتش گرفته ولی مانند تو وجودی بنام پدر در کنارشان نیست،تا آتش دامن آنها را خاموش کند

بیا دعا کنیم مسیح

بیا دعا کنیم برای تمام آوارگانی  که همانند مادرت از معبد و مامن زندگی شان با زور رانده شده اند

بیا دعا کنیم مسیح

بیا برای تمام گرسنگان دعا کنیم تا شاید همانطور که چوب خشکبرای مادرت بار آورد،از این دل های سنگ تر از چوب نیز بهره ای به آنها برسد

بیا دعا کنیم مسیح

بیا برای تمام برادرانی دعا کنیم که بزرگترین آرزوی سال نو آنها اینست که زودتر از خواهران خود بمیرند و مرگ آنها را نبینند

بیا دعا کنیم مسیح

بیا برای تمام کسانی که همانند تو برای باقی ماندن محبت شکنجه میشوند ،دعا کنیم

بیا برای آرامش دل منجی دعا کنیم

بیا برای آرامش دل منجی دعا کنیم...

 

شدیدا علاقمند بودم از بانوی کلبه ی ویوارا (www.kolbeyeshgh.persianblog.ir)برای ادامه این موضوع دعوت کنم ولی آزاده شدیدا در کامنت های تبریک تولد و تعریف از زادروز خود زندانی بود.

  


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 19:13 توسط امین آزاد |
همایش بانوان برتر وبلاگستان پارسی(قسمت اول)

 

       نمی دونم به خاطر اون بود که من رو دعوت کرده بود ، یا یکم هم خودم دلم می خواست برم؛یه هفته ای میشد خودم رو تو خونه حبس کرده بودم تا شاید بتونم یکم فشرده تر درس بخونم .هیچ وقت سعی نمی کردم به اجبار درس بخونم، همیشه می خواستم ازش لذت ببرم ولی ایندفعه فرق میکرد،شاید می خواستم برای یکبار هم که شده( بعد از اون 28 شهریور کذایی) تو زندگیم ،تمام سعیم رو بکنم تا بدستش بیارم، ولی اون روز اصلا حس درس خوندم نبود،از خونه زدم بیرون یه هو به خودم اومدم و دیدم اول خیابون 16 آذرم .انگار دوباره چشمه ی خشک شده ی خواستن تو وجودم به قلیان افتاده بود،خیلی وقت بود که هوس هیچ چیز رو نمیکردم: هوس یه خوردنی ، یه چیز یخ  که بتونه تو اوج گرما طعم بهشت رو بهم بچشونه،یا حتی هوس یه نگاه که بتونه یه بار دیگه دلم رو بلرزونه...

ولی ایندفعه فرق داشت ،ایندفعه دلم میخواست برم،قدم هام چقدر استوار تر و محکم تر از قبل من رو جلو میبرد. دیگه کم کم داشتم به درب دانشگاه میرسیدم؛ دانشگاه چه کلمه ی عجیبی!!!نماد چیزی که من رو وادار میکرد تمام زندگیم رو متمرکزش کنم."خوب آره لیسانس دانشگاه آزاد که به درد نمی خوره حداقل ارشد یه دانشگاه سراسری قبول شو شاید بتونی با 1000 زحمت یه کار با حقوق بخور و نمیر گیر بیاری،"ولی نه من هیچوقت به خاطر پول نمیخوام قبول بشم میخوام خودم رو ثابت کنم" ."می خوام به تمام کسانی که تو این 4 سال من رو به خاطر دانشگاه آزادی بودنم تحقیر کردن ثابت کنم" ،"شاید ما استاد و کلاس و امکانات درست و حسابی نداشته باشیم ولی از اونها با سواد تریم "

داخل دانشگاه شدم ؛هی این طرف و اونطرف رو نگاه کردم ببینم نگهبانی ،حراستی چیزی هست یا نه.دیگه عادت کرده بودم که هر وقت می خواستم به خاطر یه کتاب تو کتابخونه، وارد یه دانشگاه دولتی بشم یه 5 دقیقه ای با نگهبان دم در، جرو بحث کنم.

هیشکی نبود حیف شد ،سادیسم نداشتم ولی از سر به سر گذاشتن این نگهبان ها لذت میبردم. مستقیم رفتم جلو تا درب دانشکده ی ادبیات.

یه پلاکارد زده بود مقدم بانوان وبلاگ نویس را گرامی میداریم،فقط بانوان ؟حالا شاید کسی بخواد با دوستش (استغفرالله دوست پسرش!!!)  یا چمیدونم  شووری ،برادری ،چیزی(شاید هم با همه ی قبیله؟؟!!) بیاد ،می میرید مقدم اونها رو هم گرامی بدارید؟؟؟

"میگم ها اوس کریم نکنه اونجا فقط دختر ها باشن و هیچ پسری نباشه ،دخترا بگیرن حپلی حپو مون کنن " ،"رحم کن من هنوز هزار تا که نه ولی یه آرزو که دارم ".

سر خر رو کج کردم و رفتم داخل ؛همیشه از تالار فردوسی خوشم می اومد، یه جورایی آدم رو یاد قهوه خونه های قدیمی می انداخت،البته اگه نمایش ها و همایش های آب،دوغ خیاری توش بر گذار نشه!!!

همون ردیف دوم از بالا یه گوشه گرفتم نشستم:"دمت گرم اوس کریم تا حالاش که به خیر گذشته "

 تا شعاع 1-2 متریم هیچ گونه دختری وجود نداشت. یه نگاه به اینور اونورم انداختم ببینم چه خبره ،دو تا صندلی اونطرف تر یه آقایی نشسته بود و یه 10-15 جلد مجله رو محکم تو بغلش گرفته بود :"بابا داش گلم کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته!! حالا گیریم اینها مفت بود تو باس انر انر اینهمه میگرفتی می آوردی ؟خوب این بد بخت ها امثال تو رو میبینن که مقدم مرد جماعت رو گرامی نمی دارن حالا چرا محکم بغلشون کردی؟؟؟ "

نگاهم رو یکمی بیشتر چرخوندم: اوه اه... چقدر دختر"اوس کریم مگه چی میشه از بین اینهمه ضعیفه(خب چرا حالا ناراحت میشین ==> قویه)یکی دل ما رو بلرزونه تا از این گند دماغی در بیایم و کم تا قسمتی بشیم مث بچه آدم(البته در صورت امکان)؟؟؟"

 اوه اوه رو سن رو نگاه :داش گلم فرزاد حسنی چشم سردار رادان رو دور دیده بود و باز داشت شلنگ تخته میانداخت و کلی جنگولک دیگه!!! "آخه یکی نیست بهش بگه آخه مرد(راستش رو بخواهید مرد یا پسر ش رو نمی دونم) خیر سرت الان 30-31 سالته ،یالغوز به جای اینکه بیای اینجا حرکات موزون و ژانگولر در بیاری برو دنبال زندگی" ...

خوب تو اگه طبیب بودی یه حرکتی رو موهای خودت میزدی کچل!!!

یکم بیشتر دقت کردم تا ببینم میتونم  این میزبان محترم یا به قول حضرات، محترمه ی خودم رو  پیدا کنم یا نه ، ولی با کمال تعجب اصلا دقت لازم نبود با اون مانتوی خوش رنگ، بدون اغراق اگه کسی سر تخت طاووس هم بود به راحتی میتونست پیداش کنه(اینقدر پشت سرم بهم نگو امل... ولی تو اون همه دختر ،اگه یه نفر نشون میدادی مانتوش هم رنگ مانتوی تو بود من این سیبیل هام رو از ته میزنم)

حالا من از اون بالا قصد داشتم با دست و سوت و حرکات موزون حضور خودم  به ایشون اعلام کنم مگه میفهمید!!!سرش بدجوری شلوغ بود؛ "واقعا به فرزاد حسنی و خانم رهنما غبطه میخوردم که چقدر هنرمندن و با وجود اون حرکات موزون من خندشون نمیگرفت" ،وقتی که دیدم تلاش های بی شائبه من نتیجه ای به ارمغان نداره،تصمیم گرفتم بچه پررو بازی رو بی خیال شم و مثل یک مهندس با شخصیت(بلا نسبت هر چی مهندس مکانیک)سر جام بشینم و منتظر سرنوشت باشم...

پایان قسمت اول...

نامردی اگه کامنت نذاری

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 14:37 توسط امین آزاد |
عیدی سرد

 

 

دوباره میگن بازم بهار شده

 ماهی قرمز ها توی تنگ بلور

 پر شر و شور و پر غرور

نگاشون تو عمق آینه میپیچه

صداشون از ته آب میاد بگوش:

 میشه بارون بباره

خدا جون.... میشه بارون بباره ....

خدا جون ممنون مهربونیات

خدا جون ما که گناهی نداریم میدونیم بزرگی از تو بود و هست ما که راهی نداریم

میدونیم وقتی بازم بهار میاد حتی اون فرشته ها خواب میبینن ماهی شدن

توی یه تنگ بلور بغل سبزه و یاس و آینه  و سنگ صبور

ماهی ها یه جور دیگه قشنگ میشن

خدا جون ممنونتیم خیلی زیاد

اما یه چیز :

میشه بارون بباره

خدا جون میشه بارون بباره

خدا جون فدای اون آفتاب داغ

خدا جون فدای مهتاب قشنگ

خدا جون فدای اون اشکای های ناب که شده مثل سراب

خدا جون میشه بارون بباره .........

توی دلها یه کمی نور بکاره........

خدا جون خسته شدیم از اینهمه سکوت تلخ

 ما که حرفی نزدیم تا به حالا

هی میگفتیم هر چی که خودت میدونی ای خدا ...

خدا جون میشه بارون بباره

خدا جون خسته شدیم ، بال و پر بسته شدیم ، جون به لبها رسیده   

پشت مجنون خمیده ، تنگ خونمون دیگه آب زیادی نداره

آبشم تیره و تار؛ مثل اوضاع دل صاحب خونمون ...

بیچاره بنده خدا

بدجوری دلش رو  داده بود به دست سرنوشت

چه دلی داشت ، دل زار

خسته بود ، اما یه دفعه ام نگفت: که ای خدا مرگ رو بیار

خسته از زمونه ی  سرد و سیاه

آدمایی که دیگه دل نمیبندن به گیاه

دنیایی که دیگه گل، ناز نمیکرد

بلبلای دل شکسته دیگه باغ رو غرق آواز نمیکرد

 

توی اون شهر شلوغ فکر حاکم دیگه با خدا نبود

دختر ها سحر شدن ،حوری ها پولی شدن ، خبر از وفا نبود

خدا جون میشه بارون بباره........

توی دلها یه کمی نور بکاره........

دیوهای کریه و زشت،

 شده بودن سربازای این نظام

مردم و کوچیک و بزرگ، با شلاقاشون میزدن

تهمت بزرگی و مهربونی پشت سر شاهشون میزدن

توی شهری که پر از مریضی و  گرسنه بود

چلوار های نقره ای روی موهاشون میزدن

حاکم شهر که دیگه با دیو ها، فرقی هم  نداشت

حکم های آسمونی رو کج میکرد و تو دل دیو ها میکاشت

 اولها حرف ها ی خوب خوبم میزد

 

خدا جون میشه بارون بباره ........

توی دلها یه کمی نور بکاره........

خداجون بزار بارون بباره

بباره رو دلهای تیره و لک

پاک کنه یه کهکشون چرک و کلک

بکنه رسوای رسوا آدمهای خود فروش

کاشکی بارون بباره......

کاشکی بارون بباره.....

 

 از همگی معذرت می خواهم که سال جدید رو اینطوری شروع کردم

خودم هم قبول دارم که پست اول سال یک مقدار باید شاد تر و با طراوت تر باشه ولی:

 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

در هر صورت امیدوارم امسال بهترین سال زندگیتون رو تجربه کنید.

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 15:52 توسط امین آزاد |
<بدون شرح(22)>

سیاهی همه جا را فرا گرفته بود و سرما تمام  قوایش را جمع کرده بود که اینبارپسرک را از پای در بیاورد ولی او همچنان راه میرفت آغاز  بغز هایش چند لحظه ای بود که پایان یافته بود دمی بر نمی آورد و راه میرفت اما انگار قطراتی که امتدار خارجی گونه های او را طی میکردند به آرامی نجوا میکردند:

به فریادم برس٬ فریادرس  ....

به فریادم برس٬ فریاد رس....

همچنان راه میرفت هیچ نیروی یارای مقابله را نداشت همچنان میرفت و فکر میکرد

 

چرا چرا باید دوباره  دل پاکی بشکند؟

چرا باید دوباره لحظات کوتاه شادی٬ سالیان سال گوشه ی قلبی را تیره نگاه دارد ؟

چرا همیشه دل های پاک میشکنند ؟

بی اختیار به یاد لحظه ای افتاد که از سر دلسوزی داخل باغی شده بود :

 

{             <<اردیبهشت-کوچه ی ۸۵-پلاک ۲۲>>!   }

 

22 عددی که سالهای بسیار دور ایرانیان٬ این روز از هر ماه را به الهه باد تقدیم کرده بودند و و به خاطرش شادی میکردند .

باد : بادی که چه سرد باشد و چه گرم٬ هنگامی که میوزد انسان را به یاد خاطرات سرد زندگی اش می اندازد.

او شنیده بود که دلی سیاه قصد این باغ دارد تا مانند تمام باغهای این گذر تیرگی را به آغوشش بیفکند. او وارد باغ شد  نه زیاد بزرگ و نه زیاد زیبا اما روشن بود  فقط چند درخت خشکیده داشت . دست به کار شد و با تمام وجود آبادش کرد تا شاید سبزی درختانش امید بخشی باشد برای عابرین ولی روزی که برای خریدن چند شاخه رز سرخ از باغ بیرون رفت ؛ و بعد از چندی بازگشت ...

 

چشمان پسرک به نقطه ای خیره بود و آرام آرام اشک میریخت وفکر میکرد که:

چرا او  .چرا ؟

 

انگار شکست در این راه قسمتی از سرنوشت تمام انسانهاست؛ انگار دنیا تحمل دلهای پاک و عاری از کینه را ندارد، انگار قانونی علاوه بر قوانین فیزیکی بر دنیا حکم فرماست .

پسرک احساس بدی داشت٬ نمی دانست که خبر راست است یا نه؟

 

آیا عشق تنها عاشقی که او میشناخت نیز همانند دیگران از بین رفته؟

{ ساعت صفحه درشت بند سرمه ام که دوستش داشتم

 و دیگر روی مچم نبود٬ اشک را به چشمانم آورد! روی گونه ام غلتید!غلتیدند و غلتیدند!شاید

 برای آنچه که نداشتم و هنوز هم ندارم گریه می کردم}

     

 

عاشقی که شاد بود و سر سخت  او که اراده ی پولادینش را هیچ افسوسی نمی خراشید٬ او که به دل نوشته هایش دل داشت؛ آیا دیگر شاد نبود؟

 

{  !!!بالا می رفتم اما حس کسی را داشتم که فـــــــــرو

می رود!!!بالا می رفتم اما حس کسی راداشتم که رو به سقوط ٬ بالا می رود!!! }

 

آیا کسی از جنس پسرک اینقدر میتوانست پلید باشد کهآن عاشق را را به دام بیندازد و از دروغ گفتن به او لذت ببرد ؟

پسرک در این افکار غوطه ور بود و به آرامی اشک میریخت.

 

" به فریادم برس فریاد رس..."

 

این افکار ذره ذره او را آب میکرد ولی پسرک همچنان راه میرفت و اشک میریخت .انگار دیگر هیچ کسی را نمیشناخت  که از زندگی لذت ببرد و از عشق

 

{ گر بدین سان زیست باید پست

                                        من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

                                         بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست}!!!

 پسرک انگار دیگر هیچ آزاده ای را نمیشناخت:

 

{

پارس می کرد و مرا بیشتر اسیر آزاده ای که دیگر نبودم می کرد!!!            

                                                                                                           }

 

آخر مگر موجودی دلنشین تر از آن هم وجود داشت که:

 {

!آن سگ لعنتی درست پشت استخر با زنجیر و قلاده ی جدیدش

به درخت خرمالو بسته شده بود  }

 

 

پسرک هیچ چیز نمی دانست و فقط راه میرفت؛ اندکی سست تر شده بود، نخوت سرما  داشت اثر خود را کم کم میگذاشت  و سرما در تدارک جشن پیوزی بزرگ خود بود:

" ...از تـــــــــــو متنفرم...از تـــــو

متنفرم...بخاطر دلـــــــــــم...دلی که این باغ...این ویلا...این استخر و این درخت خرمالو را

دوست داشت اما تو همه را به کابوس بردی"

 

این سخنان کسی بود که به تازگی معنای لطیف ترین اشعار دنیا را درک کرده بود و آه که سرنوشت تمام  انسانها  در نام آنها قرار داده شده ( آدم = آه و دم ).

 پسرک خیلی وقت بود که دمی دم بر نیاورده بود از وقتی که برای آخرین بار عشق پاکش را تحقیر کردند ....

پسرک دیگر راه نمیرفت ٬ سرما تمام نیروی خود را به کار گرفت ٬صدای خرد شدن استخوانهای پسرک آرام آرام به گوش میرسید ولیپسرک  هیچ دردی احساس نمیکرد فقط فکر میکرد:

{

کاش یک نفر مرا می گفت:(( آخر

 به دنبال چه هستی؟!چرا به اینجا آمدی؟!چرا از اینجا نمی روی؟!!!))   }

 

اشک های پسرک دیگر سرازیر نبود و صدای هق هقش به سختی به گوش میرسید٬ عجیب بود که در این لحظات حتی یک لحظه هم به یاد خود نیفتاد ؛ به یاد خود که تنها و تنها از دنیا یک چیز می خواست  و آن هم عشق بود.  عشقی که تمام عمر را برای بدست آوردن آن تلاش کرد ولی ....

 

دیگر نفس های پسرک هم به شماره افتاده بود و چشمهایش سنگین بود ٬گرچه در آن روزگار چشم گذاردن و ندیدن بهتر ازدیدن بود.

سرما خوشحال بود ٬ از میان سیاهی ها صدایی شنیده میشد که میگفت بالاخره این هم از پای در آمد؛ سرما سراسر وجود پسرک را گرفته بود دستهایش لمس بود گویی سالیان سال است که خونی در رگهایش نجنبیده است؛ دیگر امیدی برای ماندن نبود سرما توانسته بود قلب پسرک را نیز به اسارت خود در آوردقلبی که تنها باعشق شعله ور می ماند. 

بی حسی به آرامی تمام اندامهای پسرک را فرا گرفت٬ چشمها لحظه به لحظه سنگین تر میشدند و خاطرات کهنه نابودی پسرک را تسریع میکردند ٬بعد از چند لحظه  بالاخره پسرک آرام گرفت و...

 

در آخرین لحظه ناگهان نوری از اعماق قلب پسرک روشنایی گرفت و لبهای پسرک به آرامی باز شد و با تمام وجود فریاد زد :

 

به فریادم برس٬ فریادرس...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 7:43 توسط امین آزاد |
همینجوری؟؟؟؟

 

مردنم را ببین و بعد برو


من کیم؟ان شکسته رفته ز یاد

تک درختی که برگ وبارش نیست

پای در گل اسیر طوفانها

ازن خزانی که نو بهارش نیست

ورقی پاره از کتاب زمان

قصه ای ناتمام وتلخ آغاز

اشک سردی چريده بر سر خاک

نغمه هائی شکسته در دل ساز

تو که بودی ؟ همه بهار بهار

در نگاهت شراب هستی سوز

از کجا امدی ؟ که چشم تو شد

درشب قلب من طلیعه ی روز

دررگت خون زندگی جاری

تنت از شوق ارزو لبریز

تو طلوع ومن ان غروب سیاه

تو سرا پا شکوفه من پائیز

راستی را شنیده بودی هیچ

شوره زاری که گل در ان روید؟

یا ز شبهای تیره اخر ماه

دلی افسرده روشنی جوید ؟

تو که بودی ؟که شوره زار دلم-

با تو سر شار برف وباران شد

کاسه ی خشک چشمهایم باز

تازه شد رنگ چشمه ساران شد

سبز گشتم زنو جوانه زدم ....

با توگل کردم و بهار شدم

هر رگم جوی خون هستی شد

پر شدم پر زانتظار شدم

وای بر من چرا ندانستم

به وفای گل اعتباری نیست

شاخه ای را نچیده می بینم

در کفم غیر نیش خاری نیست

راستی را چنان نسیم سحر

تو گذشتی چه ساده زان چه که بود

من به جا مانده یکه و تنها .......

میگریزم دگر ز بود و نبود

بی من اری تو خفته ای ارام

گر چه من لحظه ای نیاسودم

چکنم رسم عاشقی این است

چشم من کور عاشقت بودم

بعد از این می گریزم از هستی

به جهان نیز دل نمی بندم .......

ای همه شادمانیم از تو

بی تو هر گز دگر نمی خندم

اه اینک تو ای رطیل سیاه

وقت رفتن کنار خانه بمان


تا ببینی چگونه می میرم

لحظه ای هم به این بهانه بمان

صبر کن صبر کن ز باغ دلم

گل شادی بچین وبعد برو

ای که زهر تو سوخت جانم را

مردنم را ببین و بعد برو

اوا


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:19 توسط امین آزاد |

من يك به دنبال با سن با كد شهر
تا

saeedsaghary

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد Add me to yahoo